Articles

سمیع رفیع لیکوال
 

 

 

هوالباقی

سمیع رفیع

 

E.mail: same_rafi@yahoo.de

 

 

 

 

 

 

نگرشی بر بینش

احمد علی قندهاری، صوفیی شوریده حال

 

 

 

 

 

 

دیوان صوفی احمد علی قندهاری

مهتمم: عبدالرحیم غفوری

ویراستار: محمد کاظم کاظمی

 

 

فهرست مقاله

احمد علی قندهاری،  صوفیی شوریده حال..........6

اندیشه های عرفانی و جهان بینی....................... 10

عشق، طفل ناخوانده سبق...................................10

زاهد و زبان بی زبانی صوفی احمد....................16.

سیروسلوک، ملاقات با درویش گمنام.............23

مرید پیر مغان .................................................26

مرگ، بازگشت به حیات ابدی .......................29

به سوی وحدت .............................................31

لامکان ..........................................................34

خاموشی ........................................................37

صوفی احمد و اجتماع ...................................38

مذهب ..........................................................40

علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین...................42

آموزه های قرآنی، مقام و منزلت انسان............47

منصور حلاج، منبع فیض ...............................52

عقل گرایی .....................................................56

مولانا در کارگاه بینش صوفی احمد ................58

موسیقی و سماع ..............................................65

مقام معنوی صوفی احمد .................................68

مقام شاعری صوفی احمد ................................72

سپاسگزاری ....................................................79

سخنی در مورد ویرایش کتاب ........................80

 

 

 

 

 

 

 

 

می کنم گوهر حمدی به نثار قدمش

زان که او با من بیدل سر احسان دارد  

                                                                             « صوفی احمد »

احمد علی  قندهاری، صوفیی شوریده حال

تاریخ وفات « 1311 هجری قمری» شهر امرتسر هند

صوفی احمد، از  جملهء شوریده حالان است که جان را به عشق حق سپرده، و در همه جا جز حق چیز دیگری ندیده، او، روح تکامل یافته و خارج از هر نوع قیودات و تکالیف رسمی و تعریفات اسمی بوده، از جان و دل طالب جمال حق شده و بدان رسیده است :

آن که ز خود وارهید، رفت بدو آرمید

حاصل  دیر  و حرم  خار کف رهروان

او، فقیه و آموزگار و عالم دین است، اما به دستورات فقهی اعتنا ندارد، بلکه به فتوای دل  بیشتر ارج می گذارد و دل را از ولایت فقیه بیرون می پذیرد.

ز خون افشانیی مژگان وضو فرمود خاصان را

طواف  اقدس  دل   هر  نفس  بیت الحرام  ما

و این دل، با خود افواج بلا را دارد:

جان خواست که در کشور دل پای گذارد

برداشت   به   همراه   خود   افواج   بلا  را

صوفی که از خود فانی بُود و به حق باقی، از قبضهء طبایع و طلسمات جسمانی رسته و به حقیقت حقایق پیوسته است، وی از خود نابینا شده به حق بینا می گردد.

این  رمز  نه  کفر  است بر  ِ اهل حقیقت

احمد ز خودی رفت که تا یافت خدا را

«»«»«»   «»«»«»»   «»«»«»

 

زمانی که قطره به دریا وصل می گردد، دیگر از ننگ عجز و قطره بودن خبری نیست، چون او بحر بیکران شده است، اگر خود را بحر خطاب می کند، سخن گزاف نیست .مگر بیدل والاگهر نگفته است؟:

 

وصل محیط می برد از قطره ننگ عجز

کم   نیستم   به   عالم   بسیارت   آمدم

و صوفی احمد نیز، با عالم بسیار یکی شده ، از بحر بیکران حرف می زند:

چون به دریا گشت واصل قطره کی در وی نماند 

 خود  از  این  جا  می توانم  گفت  بحر  بیکرانش

 از آن جا که عالم فقیه، صحت و فساد ظاهر عمل را می سنجد و می آزماید و میل به سلامتی و صفای باطنی و اتقان درونی اعمال نداشته، تنها به مشک بیرون متوجه است، از عفونت درون خبر ندارد، برای صوفیی وارسته مثل احمد علی که نیازمند ابتکارات فرافقهی و سیر و سلوک باطنی است، محال است که در قلمرو فقه در حرکت باشد. او، پای در دشت فراخ تصوف می نهد و به علوم الهامی رو می آورد و علوم تعلیمی را به اهل قیل و قال وامیگذارد و بر هرچه که ذهن را دچار سخره گی و درگیر عالم اوهام میکند، وداع می گوید. صوفی احمد،  زاهدان و عابدان وهمی را هوشدار می دهد:

صورت   وهمت   شده   معبود  تو        

 وهم  گشته  خالق   و   مقصود   تو

عابد  وهمی  شدی،  ای بوالفضول         

مر  تو  را  باشد  ظلومأ   ای  جهول

گر   همی   خوانی    کلام   معنوی         

جان  نثارم  کن که از خود بشنوی

گوش جان   بگشا  تو  بر  اسرار ما         

تا   ببینی    جـــلوهء    دلـــدار   ما

نیست   در   علم   بیان    تقریر   ما         

عشق  داند  شرح   این   تفسیر   ما

عاشقم  شو  تا  که  دلدارت  شوم         

پای   بشکن  تا    مددگارت   شوم

هر  که  او  واقف از این اسرار شد        

 هم چو منصور آن زمان بر دار شد

اندیشه های عرفانی و جهان بینی

عشق، طفل ناخوانده سبق

 

درک و هضم اشعار عارفانه، از آن جا که بیانگر اندیشه و تفکرات در بارهء جهان غیر ملموس و تصورناکردنی است، بسی مشکل می نماید. بنابر همین برهان، در مورد شاعران عارف، مفسران و شارحان  دست به تحلیل و تفسیر اشعار شان زده اند. در این نبشتهء  فراهم شده، به اختصار  به گوشهء از زمینه های فکری صوفی احمد تماس گرفته شده است.

عشق، یعنی به حد افراط دوست داشتن، محبت تام و به گفتهء عرفا، بنیاد هستی بر آن نهاده شده. در فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تألیف دکتر سید جعفر سجادی آمده است : "« عشق، آتشی است که در قلب واقع شود و غیر محبوب را بسوزد. عشق دریای بلاست و جنون الهی و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه....

عشق، مهمترین رکن طریقت است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است، درک میکند"».

صوفی احمد، توجهء خاص به این ودیعهء الهی دارد و به اعجاز و قدرت  وی این گونه اشاره می کند:

طفل ناخوانده سبق عشق که نام است او را         

می کند  پیروی اش گر چه  فلاطون  باشد

بلی، چارهء جز از پیروی عشق نیست و این معما را، آن که از شوریدگان و جامه چاکان روزگار است و از عشق آتشی افروخته، و به کمال عشق آگاه است، خوب می داند و  جز او چه کسی می تواند معلم عشق باشد؟ :

عشق  دارد   همین   دو   برهان   را         

پرورد   جان   و   سوزد   ایمان   را

 

نکتهء     کرد       عشق      ارشادم           

بای     بسم الله     تاج     فرقان   را

خود سبک بار رفت در رهء عشق            

هر  که  بگذاشت   بار  سامان   را

صوفی احمد، در عشق، سخن از بقا و وصال معشوق میزند،  خروش های عاشقانه سر می دهد، از سامانهء عشق می گوید و بیتابی دل عرش را از اثر مستانهء عشق می داند. سخنان وی چون آتش جان سوز ، قابلان و سالکان مستعد را  میسوزاند:

دریافتم     از    کان     فنا     دُر     بقا     را         

پیدایش  امکان  همه   سامانهء  عشق  است

حاشا  که   ندارم   هوس   روضهء  رضوان         

جز گنج دل خویش که ویرانهء عشق است

شک  نیست  دل عرش به تاب و تپش افتد          

احمد!    اثر    نالهء   مستانهء   عشق   است

از آن جا که، علم حقیقی معرفت حق است، صوفی احمد، با تصفیه و احضار همت و ارادهء راستین و عطش تمام به سوی محبوب خود می شتابد. عاشق،  در این سیر و سلوک،  خار حسرت و تیغ ملامت را می پذیرد و زبان به شکوه تر نمیکند:

ای خوشا آن سر که در سودای توست         

شاد  باد  آن  دل  که پُر غوغای توست

گر   کشم   از   دل   فغان   و   ناله   را        

 عشق  گوید  خام  سوزی  های  توست

صوفی احمد، عاشقی ست دلداده که پابند  به حال و ماضی و مستقبل نیست، او همه را به هیچ گرفته است، خار ندامت و جادوی عقل و پشیمانی جانش را نمی گزد و در مورد عشق، هرگز به فتوای عقل باورمند نیست:

در عشق هر آن چه عقل گوید           

هر  گز   نبود   ز    باوری    ها

هم چنان، در بحث عشق، چون و چرا را  نمی پذیرد:

در بحث عشق چون و چرا در جواب نیست         

در  قدس  حضرتش   چه   مجال   امتیاز  را

و شگفت آن است که او گاهی دلش را از عشق هوشدار داده است تا خود را در خطر نیفکند:

گفتم برو ای دل به رهء عشق خطر هاست         

نشنید  ز   من  تا   که  به  چاه   ذقن  افتاد

صوفی احمد، دلیرانه در عشق پا نهاده، عشقی که سوزان و مردافکن است. او، از عاشق، جز پاکبازی و شجاعت نمی طلبد و شرط پا نهادن در حریم جان گداز عشق را، گذشتن از سر می خواند:

جذبهء    عشق    شرربار    چنان    است    قوی         

سبک  از   پا   نکند   گر   چه   فریدون    باشد

مرد آن است که در این ره گذرد از سر و جان         

کشتهء   تیغ    وفا    جامه   پر   از   خون   باشد

عشق صوفی احمد، عشق کام جویی و ذوق طلبی نیست، بلکه عشق بلاکش و هوس سوز است و عشق و هوس، چون کفر و ایمان در یک دل با هم نمی نشینند:

 

دلم  تا   آشنا   شد   د ر  غم  عشق        

 ز سر تا پا شد احمد از هوس پاک

صوفی احمد، طربناکانه گام در وادی آتش خیز عشق نهاده، با آب عشق طهارت می کند و در تجربهء گوارا ودرخشندهء عشق خود، جان دلیر و زَهرهء شیر می نمایاند، آن وقت، نزد  معشوق ازل، مستثنا و ممتاز می شود:

دید چون بر حال زارم، گفت معشوق ازل         

احمد  اندر عشق  مستثنا و ممتاز من است

و با این بیت زیبا و پُر محتوای صوفی احمد، به این مبحث بسنده می کنم که خود، سردف