Articles

اسماعیل اکبر

 
لیکوال
 

دامن زدن به نفاق و تعصب فقط به نفع گروه های وابسته به بیگانه است

 

مردم افغانستان لحظات دشواریی را در تاريخ سياسي خود مي گذرانند ولي با مطالعه‌ دقيقتر و بي غرضانه‌ي حد اقل سي سال اخير - كه در آن لحظات خطرناك تري را پشت سر نهاده ايم – مي‌توان بر دغدغه و نگراني از هم پاشيده گی غالب شد؛ در سالهاي هفتاد با وحشتناك‌ترين ملك الطوايف تنظيمي مخاطره یی جدی برای وحدت و سلامت کشور پیش آمده بود، همانقدر كه اکنون عوامل مساعد و مثبت در جهت وحدت و همبسته گی موجود است. شايد خواننده گان عزيز و محترم با مطالعه سطور بعدي اين يادداشت، آن را با عنوان انتخاب شده مغاير بيابند. نگارنده علي الخصوص اوضاع كنوني را مناسب براي جر و بحثها و مناقشات فكري و سياسي بر سر مسایل قومي و محلي نمي‌داند، ولي گاهي در مطبوعات آزادِ!؟ ما به مطالب و موضوعاتي بر مي‌خوريم كه شايد سكوت در برابر آن ها را آينده گان بي مسووليتي جدي تلقي كنند.

در شماره هشتم و نهم مورخ پانزده عقرب 1387 نشريه شوراي متحد، مجله‌ي دوهفته گی شوراي متحد ملي افغانستان- که از جانب گرداننده گانش اتحادي از ده‌ها گروه مختلف سياسي اعلام مي‌گردد- مقاله‌یی زير عنوان ملي گرايي و گفتمان ملي نشر گرديده است كه شايد در كمتر جاي جهان – اگر نه از جانب حاكميت، از ترس و شرم روحيه اجتماعي – كسي جسارت نشر آن را به عهده بگيرد و يا تحمل گردد. اما در كشور ما كه متاسفانه منبع تغذيه تعداد زيادي از وسايل نشر و تبليغ، دولتها، احزاب، گروه‌ها و محافل بيروني ذيدخل و نه چندان بي‌غرض است و هيچگونه نظارت قانوني نيز اعمال نمي‌گردد، نشر چنين دعاوي تاريخي و سياسي ممكن گرديده است. شايد يك عامل ديگر ترويج و حاكم گرديدن روحيه بي‌مسووليتي و ضعف حساسيت‌هاي اجتماعي و ملي است كه گرداننده گان اين نشريات را در نشر مطالب غير قانوني و مخالف روحيات و عقايد رايج جسارت مي‌بخشد.

مقاله به خاطر وفور و بلكه تزاحم موضوعات و مطالب از ضعف انسجام در ساخت و تاليف رنج می برد و نويسنده را به تناقض‌گويي‌هاي زياد وادار ساخته است كه با يك مطالعه سرسري مي‌توان بدانها پي برد. اما دعاوي تاريخي در این مقاله بسيار جسورانه و بلندبالا است. توجه عمده نويسنده متمركز بر آن است كه عوامل موثر تشكيل دهنده ملت از جمله تاريخ، فرهنگ، دين و سرزمين را در افغانستان در تشكل ملت يك سره غير موثر و حتا منفي ثابت نماید.

از جمله مي‌خوانيم «تاسيس هويت ملي براي ساكنان افغانستان از طريق تعميم تاريخ و شموليت فرهنگ، امر بيهوده‌اي بوده كه پس از يك قرن تلاش، نتايج منفي آن آشكار مي‌گردد». (ص 52)

زيرا: «كشش‌هاي قومي و زباني به سوي محراق‌هاي بيرون از قلمرو، به مراتب قوي‌تر از شكليات ميان‌ تهي است كه تبليغ مي‌شود». (ص 60)

و در مورد دين:

«اسلام در جايي كه (شايد در حالي كه) در تشكيل يك ملي‌گرايي فرهنگي غرب ستيز فوق العاده مستعد است، در فرو نشاندن عطش برتري جویی‌هاي قومي و زباني، ‌تيره هاي پيرو خويش ناتوان است».(ص60)

باز درباره تاريخ:

 «تاريخ سرزمين براي تشكيل دولت-ملت در قلمرويي كه فاقد همگوني فرهنگي (منهاي دين مشترك) و تجانس نژادی، قومي و زبانی است، ‌نيروهاي قوي تري لازم است». (ص60) (مطلب مبهم است)

تحريك‌آميزتر از اينها اين است كه نويسنده مضمون، اصلا افغانستان را فاقد تاريخ مي‌داند و از جمله براي اثبات حرف خود مثال مي آورد كه «لويي دو پري محقق امريكايي به دانه‌هاي گندم در نسا (واقع در تركمنستان) دست يافت كه هفت هزار سال پيش به دست انسان رسيده، محقق تر از اين هيچ رقم تاريخي قبل و بعد از اين تاريخ وجود ندارد. حكايات و داستانهاي شاه‌نامه اسطوره‌اي است. محققين قلمروي پادشاهي كياني ها را خوارزم بزرگ ناميده اند. از روي پارچه‌هاي سفالي بدست آمده از شهر مرو، تاريخ اين پادشاهي عصر پهلواني را بين هجده صد تا هشتصد قبل از ميلاد تخمين كرده اند. ظاهرا سيستان، بلخ، كابل و سمنگان جزو آن بوده است». (ص60)

بعد نويسنده ضمن تشريح تاريخ، قطعي ترين سند تاريخي موجوديت افغانستان را كتیبه‌هاي شاهان هخامنشي به خصوص كتيبه‌هاي داريوش مي‌داند و آن را اين چنين ادامه مي‌دهد «صد و چند سال بعد (منظور دور هخامنشي‌ها است) در 232 قبل از ميلاد اين امپراتوري به دست اسكندر مقدوني مضمحل گرديد تا اوايل قرن اول قبل از ميلاد، نژاد مختلطي از بوميان منطقه (سغدي-بلخي) كه آريايي و بخشي از اسلاف تاجيكها، ايماقها، هزاره‌ها، اورمري‌ها و بعضي اقوام ديگر بودند، با يوناني‌ها، با سلطنتي زير نام يونان باختر حكومت كردند». (ص61)

اما در دو سه سطر بعد نويسنده دعواي خود را از ياد مي‌برد و چنين مي‌نگارد «اين دولت را غرب، پارتها يا اشكاني‌ها و اندكي بعدتر از سوي شرق قبايل آريايي يوجي متلاشي ساختند. قبايل يوجي اسلاف بلافصل تاجيك‌ها، هزاره‌ها و ايماقها و بعضي اقوام ديگر است. اينان در همان سده اول قبل از ميلاد بنياد امپراتوري وسيعي به نام كوشانيان را گذاشتند. مهمترين حكمران اين سلسله كنشكا نام داشت. حدود قلمروي اينان بخشهايي از سينكيانگ (ايراني خارجي) ورارودان (منظور ماورالنهر است)، تمام افغانستان كنوني و شمال غرب هندوستان بوده است ».  (ص61)

نويسنده به تشريح تاريخ ادامه مي‌دهد و از جمله عوامل تاريخي كه باعث تشكل افغانستان كنوني گرديده است اصطلاح «ورود عنصر ترك» را به كار مي‌برد و باز در يك پرگراف دچار فراموشي و تناقض‌گويي مي‌شود «از نظر جغرافيايي در همين دوره (قرن پنجم) تا سيستان پيش رفتند. گذشته از آن كه تركيب اجتماعي ورارودان را تغيير دادند، در تمام منطقه باعث ايجاد نژاد مختلط آريايي تركي شدند. ورود تركها به منطقه ادامه يافت تا در عصر سلاجقه (يعني قرن ده) صاحب قدرت مستقل گرديدند ».  (ص61)

در زمينه وارد شدن پشتون‌ها به تاريخ كه نويسنده مايل است اسم افغان را صرفا به آنها اختصاص دهد، اينگونه اظهار نظر مي‌كند «جنگهاي طولاني و فرسايشي لشكريان مغول با سلسله شاهي ممالیك يا شاهان دهلي در مرزهاي خراسان شرقي يا هند غربي اسباب اولين جابجايي‌هاي قبايل افغان به هر دو جانب خراسان و هند را فراهم آورد ».  (ص61)

البته نويسنده توضيح نمي‌دهد كه چگونه مغولها اسباب ورود اين قوم را به تاريخ فراهم آوردند. در ادامه مطلب در صفحه بعدي در همين مورد مي‌نگارد «ظهور عنصر افغان به عنوان يك واحد فعال سياسي در عرصه تاريخ در قرون 10 و 12 هجري (ابتدا در هند سپس در خراسان) يكي از پيامدهاي اين تحول جدايي دايمي خراسان شرقي از ورارودان و خراسان غربي است ».  (ص62)

نويسنده البته نظريه خود را مبني بر بي‌تاريخي افغانستان باربار تكرار مي‌كند، از جمله بعد از توضيح نفوذ ترك و عرب و مغول به منطقه اين نظريه را چنين برجسته مي‌سازد «تا اين جاي تاريخ را نيز با آن كه مراكز اصلي سلسله‌هاي صفاري، غزنوي و غوري در درون جغرافيايي بوده كه امروز افغانستان خوانده مي‌شود. اين جغرافيا واحد مستقل سياسي نبوده مثل مورد پيشتر جزو قلمروي وسيعتري بوده كه فراتر از مرزهاي كنوني افغانستان است ».  (ص62)

بعد براي تحكيم استدلال خود نويسنده تاكيد مي‌كند كه «در تمام اين دوره‌های (تاریخ) قلمروي كنوني حتي واحد كوچك اداري نيز محسوب نمي‌شده است. اما در نهايت نويسنده لطف مي‌كند و اين نظر قاطع را صادر مي‌كند كه «افغانستان جديد كه دقيقاً با پادشاهي عبدالرحمن خان 1880 میلادی آغاز مي‌گردد ».  (ص62)

اگر چه نوسينده در سطور قبلي ظهور امپراتوری دورانی را در نیمه دوم قرن هژده یادآوری کرده بود، در ادامه تشريح «ظهور عنصر افغان به عنوان يك واحد فعال سياسي» اظهار مي‌كند كه «پيامد ديگر اين تحول استیلای نظام قبيلوي است كه مانع اشتراك ملي در قدرت سياسي و سبب اصلي عقب‌ماني كشور از روند ترقي و مدنيت به حساب مي‌آيد ».  (ص62) و «دوره اغتشاش و استعمار كه با ورود استعمار انگليس (تحول پنجم) به منطقه همراه است، عملكرد افراد شاخص هر دو خانواده سدوزايي و باركزايي طي هشتاد سال چه ميان خود چه با خانواده يا قبيله مقابل چه با قدرتهاي جهاني و منطقوي (انگليس، سيكه، تزار و ايران) از اسباب شرمساري اخلاقي و عقب ماندگي تاريخي افغانستان است. به عنوان مثال از كور كردن برادران، دزدي اموال خانه و تجاوز به نواميس يك ديگر گرفته تا تقسيم و توزيع ننگين كشور ميان خود تا همدستي با خارجي عليه يكديگر همه و همه كه صفحات تاريخ مملو از آن است ».  (ص62)

نگارنده محترم بعد از آنكه در باره تخطي‌هاي حكومت‌ها از عبدالرحمن خان تا كرزي اظهار نظر مي‌كند، و برای این که سخت مصمم است که اسباب تاريخي را در تشكل ملت در افغانستان بي‌پايه قلم‌داد كند، اين مطلب را كه رابطه منطقي به تحليل بالا ندارد، مي‌آورد: «اين ادعا كه اقوام ساكن در كشور تاريخ مشترك دارند، درست نيست و نمي‌توان ساكنان اين كشور را برمبناي تاريخ مشتركشان يك ملت ساخت ».  (ص63)

و همچنان «از وسط قلمروي وسيع قطعه‌اي را جدا كردند (دولت حايل) كه در آن قطعه اقوام مختلف با زبانها و فرهنگهاي گوناگون مي‌زيستند و قبل از اين در محدوده‌ اين قطعه هيچ‌گاهي تجربه زندگي مشترك سياسي يا زندگي زير يك چتر يا تحت سايه يك دولت را نداشتند. اين قطعه افغانستان نام نهاده شد ».  (ص64) جالب است كه نويسنده به خاطر تثبيت نظريات خود بين زبان و فرهنگ علامت تساوي مي‌گذارد، در صورتي كه ما مثلاً فرهنگ شرقي، فرهنگ غربي، فرهنگ خاور ميانه، فرهنگ هندي، چيني و غيره داريم كه بر اساس زبان نبوده بلكه اساسات ديني، اعتقادي، سرگذشت و سرنوشت مشترك آنها را تعيين مي‌كند.

بعد نويسنده تومار طولاني از عمل‌كردهاي «هيئت حاكمه» را بر مبناي قومگرايي و قبيله‌گرايي به تحليل گرفته تا حدي پيش مي‌رود كه تشكيل جرگه امن منطقه یی را چنان خطرناك جلوه مي‌دهد كه آن را به معناي قبول يا عملكرد تجزيه از جانب حكومت كرزي وانمود مي‌سازد. و همچنان حکومت کرزی را به خاطر اختلافات با پاکستان سخت ملامت می کند. این در حالیست که خود او و هم ردیفانش بارها این دولت را به خاطر مساعی اش در جهت تفاهم با پاکستان ملامت کرده و عوامل پاکستان قلم داد می کرد.

در برابر تحلیل ها و دعاوی تاریخی نویسنده چه مي‌توان گفت به جز اين كه بگوييم نويسنده قصدا در ارایه خط مشئ محافل نژادگراي ايراني به كاسه گرمتر از آش تبديل مي‌شود و حتي سينكيانگ را به نام ايران خارجي جزو قلمروي ايران بزرگ قلمداد مي‌كند كه كمتر مدعي ايراني تا اين حد به گزافه گويي پرداخته است. اين كه نويسنده روايات شاه‌نامه را اسطوره‌یی قلمداد مي‌كند و مركز سرزمين كياني را خوارزم بزرگ قلمداد نموده و افغانستان را جزیی از آن مي‌داند، بيانگر شگردي است كه برخي از نويسنده گان و تاريخ‌نگاران نژادگراي ايراني آن را به كار مي‌برند، بدین معني كه آنها با آن كه افتخار شموليت به خاك مقدس ايران را به افغانستان و ماورا النهر مي‌دهند اما اگر افتخاري در ناحيه افغانستان موجود به تصور آيد،‌ مي‌كوشند آن را به جاهاي ديگر نسبت دهند كه آخرين نمونه آن چسباندن لقب مولانا بيدل دهلوي در پشت ديوانهاي اين شاعر و عارف بزرگ است که در ایران چاپ شده است، تا مبادا كسي تصور كند كه خداي ناخواسته بيدل از افغانستان است. به صورت معمول لقب و كنيه اين بزرگوار در تمام نوشته‌ها و پشت جلد آثاري كه از او چاپ شده، ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر است و پسوند مكاني ندارد.

با آن كه چندان لازم و مناسب به نظر نمي‌آيد كه در قبال دعاوي تاريخي نويسنده به جواب نياز باشد، ما مختصراً به ذكر نكاتي مي‌پردازيم.

اول: از روي متون عتيق اوستايي به صورت قطع مسلم و ثابت گرديده كه مركز پيشداديان و كيانيان، بلخ كنوني بوده و سرزمين‌هايي از خوارزم، ايران و هند شمال غربي و شرقي جزو آن بوده اند.

 

دوم: ظهور دين زردشت، در سرزمين كنوني افغانستان بيانگر پخته گي اسباب و عوامل تاريخي براي ظهور چنين اشراق معنوي و اخلاقي بزرگ است كه در رديف اولين كتب مذهبي چون ريگ ودا و تورات قرار مي‌گيرد، يعني اگر عوامل مادي و معنوي ظهور چنين پديده‌ شگرف كه به زودي و آساني تشكل پذير نيست در آن زمان پديد نيامده بود، به ميان آمدن و گسترش آن محال بود.

 

سوم: بر خلاف اظهار بدبينانه نويسنده، اسنادي كه در حفريات هفتاد سال قبل در قندهار و زرنج به دست آمدند، وجود مدنيت كشاورزي و مسكونی را كه داراي صنايع پيشرفته فلزي و سفالي بوده است به اثبات رسانيد كه همچنين شباهت اين علايم با مدنيت موهنجودارو در سند، محلاتي از ايران، آسياي ميانه و قزاقستان موجود بوده است كه در عين زمان شباهت دوري به مدنيت‌هاي بزرگتر بين النهرين و مصر داشته است. تاریخ این مدنیت از سه تا پنج هزار سال پنداشته شده است، که طبعاً زمینه های آن باید خیلی ها قبل تکمیل یافته باشد.

 

چهارم: تحقيقات مردم شناسي فزيكي در غزني وجود علايم دوازده گروه نژادي را در يك شخص دریافت کرد که بيانگر پيچيدگي تركيب نژادي در افغانستان بوده و شايد ربط گروه هایی از مردمان ولايات مركزي افغانستان را به نژادهاي قبل از گسترش آريايي‌ها در اين سرزمين نشان مي‌دهد كه بايد مطالعه گردد. آن مردمان داراي مدنيت پيشرفته بوده اند. اگرچه نمي‌توان از روي روايات افسانه‌یی حكم كرد، مگر دانشمندان به اثبات رسانيده اند كه در هر افسانه‌یی تصويري از حقيقت وجود دارد و اساطير داراي مفاهيم فلسفي عميقی اند كه به انسان شناسي و تاريخ‌شناسي ياري مي‌رسانند. شايد حكايت فردوسي از پادشاهي تهمورث شمه یی از اين نظريه‌ي تاريخي را تمثيل می كند. در داستان تهمورث فردوسي روايت مي‌كند كه عده‌یی اسيران ديو تبار براي آزادي خود شرط گذاشتند که خط را به درباريان تهمورث بیاموزانند:
که ما را مكش تا يكي نو هنر بياموزي از ما كت آيد ببر
يكي نامور دادشان زنهار بدان تا نهاني كنند آشكار
چو آزادشان شد سر از بند اوي بجستند ناچار پيوند اوي
نوشتن به خسرو بياموختند دلش را به دانش برافروختند
نوشتن يكي نه كه نزديك سي چه رومي، چه تازي و چه پارسي
چه هندي و چيني چه پهلوي نگاريدن آن كجا بشنوي

 

پنجم: نويسنده در ضمن نسبت دادن سلطنت يونانو باختر به اقوام خاص كه نظريه من درآوردي ناشي از پندار مضحك و خام سياسيِ همراه ساختن سایرین در شک سیاسی خود است، از اهميت اين دوره چيزي نگفته است. اما تاريخ‌ها روايت مي‌كنند كه از آميزش مدنيت يونانو باختري تمدن بزرگي ظهور كرد كه مورخين به آن عنوان مدنيت يونانی-باختري داده اند. هزاران اثر هنري ظريف از بقاياي اين مدنيت به دست آمده كه بيانگر تحول عميق فرهنگ و تمدن در منطقه است. همچنان در عصر كوشانيان در زمان كنشكا كنفرانس بزرگ بوداییان در اين قلمرو داير شد كه دو سال دوام كرد و در اثر آن مهايانا يعني راه بزرگ در برابر هينايانا يعني راه كوچك پديد آمد كه آيين بودايي را ظرفيت جهاني بخشيد تا آن آيين در تمام شرق و جنوب شرق آسيا از چين و جاپان، تا كوريا و ويتنام و ديگر خطه‌ها گسترش يابد. آثار و کتب هر دوی این مذاهب تا قرن هفتم هجری در بامیان موجود بوده اند. اين تحول بدان سبب ممكن شد كه در سرزمين آن‌ روزي افغانستان تجارب مدنيت خاور ميانه و مصر به وسيله هخامنشيان انتقال يافته بود كه بارزترين نمونه آن خط و زبان آرامي بود كه حيثيت زبان بين المللي آن روزگار را داشت. همچنان تجارب تمدن هند به وسيله مورياها در اين سرزمين انتشار يافته بود كه دين بودا مظهر آن بود. بر علاوه تجارب مدنيت چين و تركستان به وسيله كوشانيان به افغانستان انتقال يافته بود كه تمام اين تجارب در تلفيق با مدنيت بومي امكان ظهور هنر و فرهنگ گریكوبوديك را ميسر ساخت كه مرحله مهمي در تكامل مدنيت بشريت به حساب مي‌آيد و به جرات مي‌توان اظهار كرد كه در تمام منطقه آسياي ميانه و ايران شبيه و همال آن وجود ندارد. كشف ده‌ها هزار مجسمه و ساير آثار تاريخي در هده جلال آباد، آي خانم تخار، بگرام و كابل، دلبرجين بلخ، طلا تپه شبرغان و غيره جاها مصداق آن است و یافتن آثار تاریخی در مورد این دوره به اين كثرت و وفرت در هيچ جاي دنيا نمونه ندارد.

 

ششم: در تاريخ بعد از اسلام ظهور سلسله‌هاي طاهري، صفاري، ساماني از سرزمين كنوني افغانستان و نقش برمكي هاي بلخي در دربار عباسیان تصادفي نبود بلكه آنچه در تاريخ به نام خراسان ياد مي‌شود با اين حركتهاي سياسي تجلي يافت كه البته نبايد آن را به يك عنوان جغرافيايي تقليل داد. اگر در نظر بگيريم كه تنها از بلخ رديف اول دانشمندان، فيلسوفان، مورخين، مفسرين، محدثين و فقهای اسلام ظهور كردند كه تعدادشان به صدها نفر مي‌رسد و همچنان ظهور زبان دري دراين سرزمين كه زبان دوم مدنيت اسلامي واقع گرديد امري آني نبوده و عوامل مدني و فرهنگي آن در اثر عبور از مراحلي كه ذكر كرديم قوام يافته و شكل گرفته بود كه بعداً به وسيله غزنويان و غوريان به هند انتقال يافت. همچنان در دوره بعد از مغول ظهور و تجلي مدنيت دوره تيموريان هرات بي رقيب است كه محققين زياد آن را به نام رنسانس شرق ناميده اند.

 

هفتم: اگر در طول تمام دوره طولانی تاریخ یاد شده هميشه مركز مدنيت مشابهي كه در ماورا النهر، افغانستان، ايران و هند پديد آمده در افغانستان كنوني نبوده، دليل فقدان تاريخ افغانستان حساب شده نمي‌تواند و هيچ سفسطه یی اهميت خاص جغرافياي افغانستان را در اين مدنيت بزرگ پوشانيده نمي‌تواند و هم چنان در اين ادوار در هيچ يك از كشورهاي همجوار، سلسله هاي سياسي مسلسل وجود نداشته است. به گونه مثال در دوره بعد از اسلام كه اهميت به مراتب بيشتر از تاريخ قبل دارد در ايران كنوني تا ظهور صفويه هيچ واحد سياسي فراگير و بومي وجود نداشته است. ولي اين به آن معنا نيست كه ايران در اين حدود هزار سال فاقد تاريخ است. همچنين در مورد ساير همسايه گان. من در نظر ندارم كه گذشته تاريخي را بستر افتخارات قرار دهم. اين كه كشور تايوان بعد از جنگ دوم جهاني به وجود آمده هيچ صدمه‌یي به موجوديت تاريخي و سياسي آن نمي‌رسد بلكه تحول بزرگي كه در اين دوره در آن سرزمين واقع شده، نه تنها كم اهميت تر از هزاران سال گذشته نيست، بلكه از لحاظ مادي، علمي و تكنالوژیک بر تمام آن دوره مزيت و برتري دارد. تجارب مقاومت افغانستان در همین سی سال اخیر با وجود فرزندان ناخلفی که به خاطر تحقیر او کار کردند، برای ایجاد یک کشور نمونه و مدل کفایت می کند. علی الخصوص که باز افغانستان در این دوره به استثنایی ترین و خشونت بارترین اشکال با ایدیولوژیها و تهاجمات خارجی و تحریکهای درونی مقابله کرد و استثنایی ترین تجارب را برای گشودن راه آینده حاصل نمود. افغانستان با توجه به غنای پر عمق و پهنای این تجارب می تواند به بشریت به خاطر یگانه گی یاری خاص برساند.

 

هشتم: چند نكته نيز در مورد كارنامه هاي سدوزیي ها و محمدزیي ها؛ البته هيچ كس منكر پيامدهاي شوم و منفي اين دوره نيست و مطالعه تاريخ افغانستان در قرن 19 به قلم سيد قاسم رشتيا، تقريبا به صورت كامل اين دوره را ارزيابي نموده است. اما نتيجه گيري‌ نژادي و قومي از اين تاريخ و خلق اين شايبه كه آنان به دليل انتسابشان به قبايل خاص چنين كارهاي ناشايست انجام داده اند، نه تنها درست نيست كه تحريك‌آميز نيز هست. تمام خوانين و ملوك الطوايف در افغانستان آن روز اخلاق بهتر از اينان نداشتند به اضافه اين كه همت و جاه طلبي گسترش قلمروي محلي و ايجاد حاكميت بزرگتر در آنها نبوده است. و به خاطر ایجاد ترديد در اين شايبه تحريك انگيز،‌ صفحه یي از تاريخ حاكمان آن روزگار به روايت مير غلام محمد غبار را مطالعه مي‌كنيم. شاه طهماسب صفوي بعد از آن كه از شاه اشرف هوتكي شكست مي‌خورد براي اعاده حكومت خود به اعمالي مي‌پردازد كه خواندني است. استاد غبار مي‌نويسد «طهماسب كه از حمايت مردم خود نا اميد گرديد، براي رسيدن به تاج و تخت به دولتهاي خارجي مراجعت كرد و با هر يك قرارداد عقد نمود و ولايات ايران را به مثابه مال و ملك شخصي خويش در معرض خريد و فروش گذاشت و قيمت اين متاع را اخراج افغانها از ايران و اعاده سلطنت به خويشتن قرار داد. طهماسب در اين قرارداد ولايات غربي ايران را به دولت عثماني گذاشت و آنان هم به سرعت با قوه نظامي همدان و ايروان و تبريز را اشغال كردند... شاه طهماسب به اين قرارداد با تركيه (كه يك دولت شرقي بود) اكتفا نكرد، بلكه به دولت روسيه هم مراجعه نمود و قسمتي از ايران را به آن دولت تسليم و طرد افغانها را از ايران خواستار شد... ماده دوم اين معاهده چنين است:

 

«اعلا حضرت شاه طهماسب شهرهاي دربند و باكو را با تمام زمينها و جاهايي كه به اين دو شهر بسته است و در كنار درياي خزر جاي دارند و نيز ايالات گيلان و مازنده گان و استراآباد را براي تصاحب و تصرف ابدي به اعلا حضرت امپراتور سراسر روسيه پتر واگذار مي‌كند و اين سرزمينها از اين زمان تا جاودان متعلق به اعلا حضرت امپراتور سراسر روسيه و در تابعيت او خواهد بود.. ».  (ص328 افغانستان در مسير تاريخ)


استاد عبدلحسين زرين كوب ضمن تشريح اعمال نارواي حكام صفوي در باره شاه سليمان صفوي مي‌نويسد:
«در شهوت راني و زنبارگي حرص جنون آسايش به جايي رسيد كه الزام و اشارت او از نواحي مختلف كشور به وسيله حكام و ایادی فرومايه‌اش غالبا زنان زيبا از همه جا به دربارش ذخيره مي‌شد. از جمله يك بار 21 تن زنان زيباي ارمني را برايش ربودند. بار ديگر 8 دختر فرنگي از محله اروپايي نشين اصفهان به زور به دولت خانه‌اش آرودند اما با مداخله و اخطار شديد سفير سوید ناچار شد آنها را دست نزده به خانواده‌هايشان پس بدهد ». ص709 (روزگاران)


در ضمن توضيح مظالم حكام درباره فتح علي شاه قاجار مورخين تصريح كرده اند كه او در يك فرمان غضب آلود براي مجازات مردم كرمان، يك خروار چشم حواله كرد كه البته عمالش خيلي بيشتر از خروار چشم در آوردند و كرمان به شهر كوران مسما گشت و در دربار شاه عباس صفوي عل